آخرین ارسالی های انجمن

* وقتی شخصی حتی به چیزای الکی زیاد میخنده ،
، مطمئن باشيد که عمیقا غمگینه .
* وقتی کسی زیاد میخوابه
، مطمئن باشيد که تنهاست .
* وقتی شخصی کم حرف میزنه و اگر هم حرف بزنه حرفشو سریع میگه
، مطمئن باشيد كه رازی رو حفظ میکنه .
* وقتی کسی نمیتونه گریه کنه
، نشون دهنده شکنندگی و ضعف اونه .
* وقتی کسی غیر عادی غذا میخوره
بدونید که اضطراب داره .
* وقتی کسی واسه چیزای کوچیک گریه میکنه ،
، یعنی دل بی گناه و نرمی داره .
* اگه کسی به خاطر چیزای احمقانه و کوچیک از دستت عصبانی شد ،
، یعنی که خیلی دوستت داره .

_717189.jpg)
نگاهش کنی تا مطمئن شوی که هست؛
که می ماند... صبح که بیدار شوی هم، هنوز هست!
که خواب نیست که حقیقت دارد بودنش!
فکرش را بکن... نگرانیت را بفهمد،
نگاهت کند، ببوسدت، نزدیکتر شود،
طوری که نفسش صورتت را گرم کند
بگوید: بخواب عزیزم، بخواب زندگیم... آرام باش...
من تا همیشه کنارت هستم... بخواب که فردا خیلی کار داریم!
و این یعنی زندگی... خودِ خودِ زندگـــــــی...


1. حس تنوع طلبی :
در آقایان بیشتر از خانمها دیده میشود؛ پیش میآید که بعضی مردها درگیر
چنین روابطی شوند.
2. سردی روابط :
وقتی بین زوجها روابط محبت آمیز، عاطفی و هیجانی کم میشود و دیگر خبری
از احساس شور و هيجان نيست.
3. سرد شدن نسبت به ظاهر یکدیگر :
در زندگی زناشویی افراد به تدریج ممکن است نسبت به
ظاهر همسرشان دلسرد شوند یا اینکه
جذابیت های فرد مقابل برایشان یکنواخت و تکراری شده
باشد.
4. ازدواج های اجباری :
زن یا مردی که برخلاف میل شان و به دلیل اصرار خانواده تن به ازدواج
میدهند، احتمال آنکه به همسرشان خیانت کنند بیشتر از سایرین است.
5. انتقام گرفتن :
زن و شوهر ممکن است به دليل رنجشی که از یکدیگر دارند دست به انتقام بزنند
و راه خیانت را انتخاب میکنند.
مثلا مردی که به همسرش بدبین است و او را تحت فشار قرار
میدهد، همسرش برای انتقام گرفتن از او بی وفایی میکند.
این مورد در زنان شایع است، چرا که
دائما زنان به این فکرند تا کارهای بدی را که همسرشان در حق شان کرده تلافی کنند.
6. برآورده نشدن نیازهای جنسی :
بعضی افراد که در روابط جنسی به مشکل برمیخورند به جای
آنکه از طریق مشاوره و مراجعه به متخصصان مشکلاتشان را حل کنند،
سعی میکنند به همسرشان خیانت کنند.
7. کنجکاوی:
گاهی افراد به دلیل صحبت سایرین درباره روابط خارج از سیستم خانواده،
به دنبال بی وفایی میروند و به اصطلاح میخواهند ببینند چه خبر است.
8. احساس ناامنی در رابطه:
یکی دیگر از دلایل، ایجاد بی مهری است. مثلا زمانی که یکی از
طرفین به دفعات به همسرش بگوید تو را ترک میکنم،
حس ناامنی در او به وجود خواهد آمد.
9. داشتن انتظارات و رفتارهای غیرمعقول:
اين انتظارات میتوانند در مسائل زناشویی و مادی
باشند، هركدام به نوعي به زندگي آسيب ميرسانند.


شــب بخـیر تنـها بهــونه واسـه ی نفــس کشیـدن
هنــوزم پـر میکشـه دل بـرای بـه تــو رسـیدن
حــال مـن خـیلی عجیـبه دوس دارم پیشـم بشـینی
مـن نـگاهت بکنــم تــو ، تـو چــشام عشقـو ببینـی
بـدجـوری دیــوونتـم مـن فکـر نـکن ایــن اعـتراضـه
همــیشه نبـودن تــو کـرده ایـن دلــو کـلافــه
آخ کــه چه لـذتی داره نـاز چشــماتـو کشـیدن
رفتــن یـه راه دشــوار واسـه هـرگـز نـرسیـدن
تــو کـه چشــمای قشـنگـت خـونـه صـد تا سـتارس
تــو کـه لبخــند قشنــگت واســه مــن عمــر دوبارس
بـیا و مـثل گــذشته جــز بـه مـن به همـه شــک کــن
مــن بــدون تو میــمیـرم
بـیا و بهــم کمــک کن . . .


من و محمد چند سال پیش با هم آشنا شدیم .
محمد تاجر فرش بود
ما خیلی زود با هم ازدواج کردیم
ماجرا از اینجا شروع شد که یک روز تلفن زنگ زد
*الو!! بفرمایید ؟! اصغر آقا شمایید ؟؟ محمد خونه نیست ...
ولی به خدا شب روز به فکر بدهی شماس
** خانم محترم تو چرا فکر بدهی تون نیستی؟
مگه شریک زندگی محمد نیستی ؟؟دوستش نداری؟؟
*من عاشق محمد هستم.یک روز بدون محمد نمی تونم زندگی کنم!
ولی من چیکار میتونم بکنم ؟
**تو کافیه کمی با من مهربون باشی...
من هم قول میدم شکایت نکنم و بدهی ببخشم...
* خفه شو !!! تو جای پدر منی نمک نشناس !!
چرا نمیفهمی اون ورشکست شده ؟؟
گوشی قطع کردم دستام داشت می لرزید .
نمی دونستم چیکار کنم خواستم به محمد بگم
گفتم شاید اوضاع بدتر بشه و اصغرآقا تحریک بشه و محمد بندازه زندون
اون وقت من چیکار کنم دق می کنم!! صبح تصمیم خودمو گرفتم
کار من خیانت نیست...
من از شدت علاقه ام به محمد این کارو میکنم که گرفتار نشه
با این افکار شماره اصغرآقا را گرفتم و اولین قرامون گذاشتیم
خیلی سخت بود !!
ولی وقتی محمد پشت میله های زندان تصور میکردم
میگفتم خدا هم من می بخشه من خیانت نمیکنم فداکاری میکنم.
چند وقت گذشت و قرار شد جمعه آخرین دیدارمون باشه
و همه چیز تموم و خلاص
آخرین قرار گذاشتم توی خونه خودمون
که اول مدارک رو بگیرم که بعدا نتونه دبه کنه !!!
محمد بیچاره صبح رفت شهرستان
اصغر آقا با مدارک نزدیک ظهر آمد ...
نهار رو تو خونمون با هم بودیم
بعد از اون کار حدود ساعت ۳ بود که اصغر آقای خوک صفت رفت ...
در همین حین محمد وارد خونه شد!!!
من دست و پام رو گم کرده بودم ظاهرم مناسب نبود .
چشماش از شدت خشم سرخ شده . بود همش داد میزد .
اون مرتیکه اینجا چیکار میکرد ؟؟؟؟
این چه وضعیه تو داری ؟
دختره بی لیاقت نون من میخوری بهم خیانت میکنی ؟؟؟
خــــیـــــانــ
با دستاش گلوم گرفته بود و فشار میداد .
داشتم خفه می شدم .
اصلا نذاشت توضیح بدم .
توی یک لحظه دستم به گلدون بلوری روی میز رسید
و محکم زدم توی سرش .....
برای لحظه ای اشکی از گوشه چشماش جاری شد ...
بعد چشماش رو برای همیشه بســت .
محمد پاشو ...محمد ...محمد پاشو ...... وااااای خدایـــــــــــ
آقای قاضی شما هم من رو اعدام کنید
من باید برم به محمد بگم که خیانت کار نبودم!!!
تو رو خدا هرچی زودتر من اعدام کنید
محمدم تنهاس نمیخوام زنده بمونم...


هر روز صبح به عشق پسرگل فروش از خواب بیدار می شد.
به سمت محل کارش میرفت .
تقریبآ یک سالی می شد که دل به پسر گل فروش بسته بود .
هر روز عصر هنگام برگشتن به خانه
به بهانه دیدن پسر از او یک شاخه گل میخرید .
حدود یک هفته ای شد که دکه ای گل فروشی بسته بود .
خیلی نگران شده بود .
با خود تصمیمی گرفته بود
میخواست در اولین فرصت به او بگوید .که دوستش دارد
ولی باید منتظر می شد تا پسر بیاید.
امروز صبح به امید اینکه گل فروشی باز است از خواب بیدار شد .
ولی باز هم گل فروشی بسته بود و از او خبری نبود .
هنگام برگشتن از کارش وقتی به گل فروشی رسید ...
پسر را داخل دکه دید برق شادی در چشمانش می درخشید.
به یاد تصمیمی که گرفته بود افتاد. باید حرف دلش را میزد .
با هیجان خاصی وارد گل فروشی شد
در کنار گلدان پر از گل های رز...
دختری خوش چهره نشسته بود و پسر نیز کنار او ایستاده بود ...!
تا چشم پسر بهش افتاد تبسمی کرد و دختر را نشان داد و گفت :
(( نامزدمه )) یک هفته ای میشه که نامزد کردیم ...
از شما خیلی براش گفتم خیلی دوست داشت شما را ببینه ......
دیگر حرف های پسر را نمی شنید
فقط عرق سردی در تمام بدنش حس می کرد ...


یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل
به دختر کوچولوی ما میده
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه
که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن.
اما مامان و باباش می ترسیدن
که دختر کوچولوشون حسودی کنه
و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که
پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن
اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد ...
خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟
آخه من کم کم داره یادم میره ..........

