صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | چت | آپلود فایل | فتوشاپ آنلاین تبلیغات
رمان عشق با طعم سادگی قسمت سوم
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم


تعداد بازدید : 192
نویسنده پیام
admin
آفلاین



ارسال‌ها: 284
عضویت: 28 /6 /1392
تشکر کرده: 34
تشکر شده: 10
رمان عشق با طعم سادگی قسمت سوم
چشمکی حواله امیرسام کردم که هنوز نگاهش میخ من و چشمهای پف کرده ام بود

-خب حالا یک ساعت با این بچه بازی کردین خیلی هم دلتون بخواد!

محسن اوفی کرد-رو که نیست سنگ پاست فقط یک ساعت؟ والا نزدیک سه چهار ساعت ما شدیم دلقک که این آقا کوچولو بخنده و مبادا یادمادرش بیفته!

این حرف محسن نگاهم رو کشید روی ساعت ...خدای من نه شب بود کی شب شده بود!..................


-وای...چرا بیدارم نکردین ؟!

محمد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه-والا مامان نزاشت هی گفت دردونه ام سرش درد می کرد...بچه ام خیلی گریه کرده...بزارین بخوابه!

این حرفها رو درحالیکه صداش و تغییر داده بود می گفت خندیدم و همون موقع لنگه دمپایی مامان از آشپزخونه پرت شد سمتش!

-ادای من و در میاری؟

محمد نفس عمیقی کشید از اینکه دمپایی بهش نخورده بود-نه جان خودم ...مگه شما نرفته بودین حیاط چطوری ازاینجا سر درآوردین؟

مامان با خنده اومد بیرون و با چشم غره ای که به محمد رفت رو به من گفت–بهتری مامان؟

لبخندی زدم- مرسی خوبم

نگاه امیرسام بین من و مامان در گردش بود که مامان گفت:

-راستی من به نفیسه جون گفتم امشب امیرسام رو اینجا نگه میداریم ...حال ندار بود بنده خدا!

ابروهام بالا پرید-شاید نخوابه بی مامانش آخه



مامان نگاهی به صورت خندون امیر سام به خاطر شکلکهایی که محسن براش در می آورد انداخت-چرا نخوابه؟اتفاقا از صبح که غریبی نکرده خدا رو شکر ...گ*ن*ا*ه داره هم بچه اونجا اذیت میشه هم می دونم نفیسه جون چه حالی داره!

آهی کشیدم مامان منم تجربه کرده بود این درد رو! به نشونه فهمیدن سر تکون دادم و مشغول بازی با امیر سام شدم و پا به پاش تجربه کردم کودکانه هایی رو که با بزرگترشدنم فراموش شده بود!

برای بار دهم لالاییم رو از سر گرفتم ولی امیرسام باهمون چشمهای بازش به من زل زده بود

بابا روزنامه به دست به من کلافه نگاهی کردو خنده اش رو خورد!...بچه داری هم سخت بود و من از دور فکر می کردم چه قدر قشنگ و آسونه!

-حیف بچه زبون نداره ولی اگه می تونست میگفت اگه خفه بشی من می خوابم!

محسن دنباله حرف محمد خندید و بابا هم نتونست خنده اش رو کنترل کنه و بلندخندید

چشم غره ای به محمد رفتم که گفت: خب راست می گم دیگه دودقیقه آروم بگیر باور کن بچه از اون موقع داره لالایی تو رو حفظ می کنه که هردفع با یک صوت براش خوندی!به مغزش استراحت بده می خوابه بچه!

اینبار منم خندیدم و توی سکوت شروع کردم به تکون دادن امیرسام روی پاهام!

محسن- یکمم آرومتر این بنده خدا رو تکون بده ...بدنش و گذاشتی رو ویبره !! خدایی یکی تو رو اینطوری تکون بده می خوابی؟!
از ندیدن امیرعلی...از نشنیدن صداش ...از خبر نگرفتنش کلافه بودم و سر محسن خالی کردم- خب دیگه شما دوتا هم نمی خواد به من آموزش بدین چیکار کنم یا نکنم!

امیرسام و بغل کردم تابرم تو اتاق خودم بخوابونمش

-اصلا از سروصدای شما دوتا نمی خوابه

اخمهام و بهم کشیدم ورفتم سمت اتاق که صدای محسن و شنیدم که به محمد می گفت:والا از اون موقع که ما حرفی نزدیم تلوزیونم که خاموشه...فقط خودش بلندگو قورت داده ولالایی می خونه مثلا... ما که سرسام گرفتیم بچه که جای خود داره!
اونوقت خانوم میندازه گردن ما دقیقا محیا باید بدونه مزنه سنگ پا چنده!

خنده ام گرفته بود انگار در هر حالتی این دونفر دلخور نمیشدن !اومدم چیزی بگم که بابا به جای من و با اخطار گفت:محسن!!!!!

در اتاق و بستم که صدای مامان رو شنیدم که کارش رو تو اشپزخونه تموم کرده بودو اومده بود توی هال

-پس محیا کجاست ؟

محمد جواب داد- هیچی برد تو اتاق بچه رو که قشنگ لالایی مضخرفش و بچه یاد بگیره ...ازمن میشنوی مادر من برو امیرسام و نجات بده اخلاق محیا دقیقا مثل اون شبهایی که اماده به حمله است!

دوباره خندیدم و امیرسام رو که متعجب بودم از سکوتش توی تاریکی به خودم فشردم...چشمهاش خمار بود میدونستم حسابی خوابش میاد ولی نمیدونم چرا نمی خوابید!

بعد کلی سرو کله زدن با امیر سام بالاخره خوابید .. معلوم بود دلتنگ مامانشه ....عقربه های ساعت دیواری ام هر سه موقع نگاه من روی عدد دوازده بودن...یکی از دوستهام می گفت هر وقت عقربه ها روی هم باشن یعنی یکی به یادته ...اونوقت ها دل خوش می کردم که امیرعلی الان تو فکر منه ولی حالا چی ؟ دریغ از یک تماس!پس واقعا خرافات بود این حرفها!!!


بالشتم رو از روی تخت کشیدم و کنار امیرسام دراز کشیدم انگشتم رو توی دست مشت شده ی کوچلوش جا کردم و ب*و*س*ه نرمی نشوندم روی انگشتهای تپلش و بی اختیار لبخند زدم و کلی قربون صدقه این کودکانه هاش رفتم که معصومیتش رو تو خواب بیشتر به رخ می کشید !اینقدر به امیر علی فکر کردم وبه صورت امیر سام زل زدم که خوابم برد !


حسابی خونه آقای رحیمی شلوغ بودو من حسابی کج خلق اصلا فکر نمی کردم امیرعلی صبح هم خبری از من نگیره! من هم لج کرده بودم و بهش زنگ نزدم تا ببینم تا کی می تونه این قدر بی معرفت باشه ! امیرسام رو که حالا با دیدن مامانش وشیر خوردن آرومتر گرفته بود از نفیسه جون گرفتم و رفتم تو یک اتاق خلوت تا به هوای امیرسام بتونم تو تنهاییم به امیر علی فکر کنم و از دلتنگی هام کم !

توی فکر بودم و به ظاهر مشغول بازی با امیر سام

-شما محیا, خانوم آقا امیرعلی هستین؟

باصدای دختر خانومی که نزدیکم نشسته بود به خودم اومدم...این کی اومده بود تو اتاق که من متوجه نشده بودم!

لبخند ظاهری زدم-بله

دستش رو جلو آورد -من مریمم دختر عموی نفیسه جون

دستم رو توی دستش گذاشتم-خوشوقتم و تسلیت میگم

صورتش که نمی گفت زیادی عذادار بوده ولی باید از روی ادب این حرف و می گفتم !

نگاهی به امیر سام انداخت-دیشب با شما بوده؟

گونه تپلی امیرسام و نوازش کردم که نگاهش و به من دوخت و مهربون خندید...خنده اشو جواب دادم و گفتم: بله

-پس حسابی اذیتتون کرده؟!

-نه اصلا اتفاقا آروم بود ولی خودش اذیت شد طفلکی حسابی دلتنگ مامانش بود !

لبخندی زد- خوبه معلومه میونه خوبی با بچه ها دارین برعکس من نمی تونم بیشتر از یک ساعت باهاشون کنار بیام!

فقط تونستم لبخندی بزنم که از سر اجبار بود !

-دوستش داری؟ چطوری تونستی باهاش کنار بیای؟

متعجب نگاهم و به مریم دوختم- ببخشید متوجه نمیشم؟!

خندید-امیرعلی رو می گم باهاش خوبی؟

از لفظ امیرعلی گفتنش با اون صمیمیت خوشم نیومد و بی اختیار چین خورد پیشونیم !

اینبار بلندتر خندید ...مراعات هم بدچیزی نبود وسط جلسه ختم !

-اینجوری نگاهم نکن مگه امیرعلی راجع به من باهات حرف نزده؟

قلبم هری ریخت ...یعنی چی این حرفها؟

قیافه ام سوالهام رو داد می زد و مریم هم دلیلی ندید من سوالی بپرسم و خودش گفت:

-من هم دانشگاهی امیر علی بودم ..شوهرت خیلی سربه زیر و آقا بود ولی نمی دونم چطوری من و دیده بود و از طرف یکی از بچه ها پیغام داده بود برای امر خیر !!!

نه دروغ بود یک دروغ محض ! احساس خفگی می کردم ...امیر علی و این حرفها؟؟

مریم ادامه داد-خب منم بدم نمی اومد یک پسر پاک و نجیب این روزها کم پیدا میشه ولی خب وقتی فهمیدم قراره قید درسش و بزنه و تو تعمیرگاه باباش کار کنه قبول نکردم !!! تو چطوری کنار اومدی باهاش ؟همه زحمتهای درس خوندنش رو یک شبه فنا داد!

آب دهنم و به سختی قورت دادم- من کنار نیومدم !

ابروهاش بالا پرید –یعنی با اجبار ازدواج کردی؟


پوفی کشیدم- نه منظورم اینه که امیر علی خیلی خوبه احتیاجی نبود من با چیزی کنار بیام!

یک ابروش بیشتر رفت بالا و هشتی شد-آهان ...خب خوشبخت باشین

آرزوی خوشبختیش شبیه یک طعنه بود تا آرزوی واقعی ...قلبم هر لحظه فشرده و فشرده تر میشد!بوی حلواهم بلند شده بود و من ته گلوم همراه بغض سنگین طعم تلخی رو هم حس می کردم !تلخی آردی که قهوه ای میشد و سوخته !

-محیا جان اینجایی؟

بااخمهای درهم به عطیه که سرتا پا مشکی پوشیده بود نگاه کردم ...که باعث شد از من به مریم نگاه کنه

وقتی سکوتم رودید گفت -محیا امیر علی بیرون کارت داره

قلبم مشت شدو نفس کشیدن سخت ...الان اصلا دلم دیدنش رو نمی خواست ...ولی بلند شدم شاخکهای مریم کنارم حسابی فعال بود !

بیرون رفتم ولی اخم پیشونیم قصد از بین رفتن نداشت ...امیر علی رو دیدم که با لبخند خسته ای اومد سمتم

-سلام

نگاه پر از دلخوریم و به چشمهاش دوختم و آروم گفتم: سلام

متعجب شد –خوبی؟ امیرسام خوبه؟

دلم کنایه زدن می خواست از حقیقتی که امیرعلی پنهون کرده بود

-بله خوبه پیش مریم خانومه!

چشمهاش رو باریک کرد و زمزمه کرد- مریم خانوم؟


اصلا حواسم نبود کجا هستیم و تو چه موقعیتی – بله مریم خانوم عشق قدیمیتون دیشب همش اینجا بودین و جلوی چشم همدیگه... چرا جلوی من نشون میدی نمیشناسی؟...مطمئنی علت نخواستن من فقط پشیمون شدن من بود؟؟

اخم کردو چشمهاش گرد- محیا می فهمی چی می گی؟

لعنت به اشکهام که راه باز کردن روی صورتم تا از خفگی نمیرم ...بی توجه قدم تند کردم سمت کوچه و امیر علی دنبالم ...پرچمهای سیاه در خونه که پر از پیام تسلیت و همدردی بود سریع از جلوی چشمهای بارونیم رد میشدن ...وسط کوچه که خلوت تر بود دستم رو کشید

- صبر کن ببینم کجا ؟ یعنی چی این حرفها؟

حسادت کرده بودم ...آره حسادت کرده بودم و الان دلم تنهایی میخواست ...تازه امیر علی با من و دلم راه اومده بود... فکر اینکه الان مثل اوایل پشیمون بشه از بودنم و اخمهاش بشه سهم من دیوونه ام می کرد! ... دستم رو به شدت از حصار دستش بیرون کشیدم.

-من میرم خونه

عصبانی اینبار راهم وسد کردو سعی می کرد با لحن آروم عصبانیتش رو بپوشونه!

-محیا جان چی شده؟ اینجا درست نیست بیا بریم تو ماشین بابا حرف میزنیم خوبه؟ بعد هم هر جا خواستی می برمت !

دلخوربودم حسابی... شایدم قهر ...نمی دونم ...قدمهام رو بی تفاوت از حرفهای امیر علی تند کردم سمت خیابون- نمی خوام برگرد تو خونه !

عصبی گفت: محیا

ولی من توجه نکردم و فقط دویدم سمت خیابون ...ولی لعنت به خیابون که یک تاکسی هم نداشت و من هر لحظه شدت اشکهام بیشترمیشد !


بازوم کشیده شد...به صورت برزخی امیر علی نگاه کردم و اون بدون هیچ حرفی هلم داد توی ماشین و بعد با سرعت سرسام آوری از خونه آقای رحیمی دور شد و من فقط اشک ریختم ...باید می ترسیدم ازش چون خیلی عصبانی بود... ولی حرفهای مریم و بی خبر بودن دیشبم از امیرعلی فقط حرصم و بیشتر می کرد و اشکهام رو تازه تر !... تو یک کوچه خلوت پاشو محکم گذاشت روی ترمز و من کمی به جلو خم شدم ولی به روی مبارکم نیاوردم ...گذاشتم عصبانیتش رو سر ماشین بیچاره خالی کنه!

-خب؟

صداش پرسشی بودو عصبانی ولی من فقط سکوت کردم و سربه زیر در حالیکه سنگینی نگاه امیر علی روی خودم و قشنگ حس می کردم

با دستش روی فرمون ضرب گرفت-محیا گفتم خب؟علت این گریه ها چیه؟

بغضم و همه حرفهایی که روی دلم سنگینی می کرد باهم ترکید-علت می خوای؟از دیروز ازت خبری ندارم و امروز چشمم به جمال مریم خانوم و حرفهاشون روشن شد! تنها علتت برای نخواستن من حرفهای نفیسه جون نبود تو عاشق بودی !!!

از پشت اشکهام تار میدیدمش ..حالم خوب نبود و میلرزیدم و امیر علی هم هیچ کاری نمی کرد برای آروم کردنم و من بیشتر حرص خوردم که به جای من اون مثل طلبکارها زل زده به من !

پوزخند پردردی زدم –مثل اینکه دیدن مریم خانوم دیشب حسابی خوشحالتون کرده بود که یک زنگ نزدی بهم...پشیمون شدی تو به جای من !

مشت کوبید روی فرمون –خفه شو محیا

جا خوردم و شکه شدم صدای دادش خیلی بلند بود و من رو ترسوند
-می فهمی چی می گی؟ من تا همین الان با امیرمحمد بودم و درگیر کارهای آقای رحیمی

رفتارو حرفهام دست خودم نبود...نیشخندی زدم- احیانا آقای رحیمی پسر که نداره نه؟خب البته شما هم حق به گردنتون بوده بالاخره عموی مریم خانومه آقای..

حرفم و کامل نزده بودم که این بار امیرعلی بلندتر داد زد-بفهم چی می گی محیا ؟

,برادر نفیسه خانوم عذاداره کلی هم سرش شلوغ فقط خواستم کمکی کرده باشم همین

بازم پوزخند زدم- چه مهربون

کلافه از زبون نفهمی من گفت: محیا تو رو خدا اینجوری طعنه نزن ...مریم چی بهت گفته؟

اشکهام ریخت- پس یادت اومد مریم کیه ؟

به اشکهام نگاه کرد و سر تکون داد-این اشکها برای چیه محیا؟باورکن اول اصلا منظورتو نفهمیدم!

پر بغض زمزمه کردم-عاشق بودی امیر علی؟!

چشمهاش رو روی هم فشار داد-نبودم محیا نبودم گریه نکن حرف بزنیم!

با لجبازی گفتم: حالا چه فایده دروغ گفتی بهم

براق شد – من هیچ دروغی بهت نگفتم

داد زدم-آره ولی پنهون کردی ...عاشق بودی و نگفتی ..مریم قبولت نکرد به خاطر چیزهایی که برای من قصه کردی تا بهت نه بگم از من نفرت داشتی عمه مجبورت کرده بود بیای خواستگاریم خواستی حرمت نگه داری.... از مریم کینه داشتی و من هم مثل اون حساب کردی فکر نمی کردی من... !

هق زدم ...نمی فهمیدم چی می گم فقط می خواستم خالی بشم

صداش بالا رفت- دیوونه چی می گی؟

لب زدم –حقیقت ...آره من دیوونه ام ...یک دیوونه که عاشق تو بود و تو اصلا بهش فکرهم نمی کردی ...دلت پرزد برای مریمت دیشب ؟

از لای دندونهاش غرید-چرت می گی!

سرم و گذاشتم روی داشبورد- من و ببر خونه

بی توجه به حرفم گفت: من عاشق مریم نبودم محیا همش یک دوروغه محضه ...اون عاشق من بود

تلخ گفتم: عاشقی گ*ن*ا*ه نیست امیرعلی که می خوای از زیرش شونه خالی کنی

کوبید روی فرمون که من از جا پریدم-بزار حرفم و بزنم محیا

با لجبازی گفتم: حالا احتیاج به توضیح نیست دیگه همه چی رو میدونم ...چون عشقت پست زده بود باهمه کوته فکریش ...قید ازدواج روزدی می فهمم حالت و حالا می فهمم دلیل رفتارهای اولت رو ...ولی دلیل بقیه رفتارهات رو نه؟! ترحم کردی بهم امیرعلی ؟ به خاطر اینکه گفتم عاشقت بودم ؟

با حرص لبهاش و روی هم فشار می داد-بس کن محیا بس کن

داد زدم –نمی کنم بس نمی کنم امیرعلی ...من عاشق بودم هستم میفهمی امروز با حرفهای مریم چی کشیدم...میدونی چقدر دیروز دلم هوات وکرده بود ...میدونی چه قدر درد داره فکر کنم دیروز چون تو مریم و دیدی دلت می خواسته به جای من اون کنارت باشه و تو با مهربونی بغلش کنی و آروم !

با جمله آخرم دستش تانزدیکی صورتم اومد ولی مشت شدو نشست روی فرمون ومن بیشتر وسط گریه داد زدم- بزن دیگه چرا نمی زنی؟

با پیشونیش روی فرمون ضربه می زد و عصبی اسمم و زمزمه میکرد ...یکدفعه پریدو من با ترس به در چسبیدم ...چشمهاش قرمز بود!

-به جون خودت به جون خودم همه فکر دیروزم پیش تو بود لعنتی ... من اصلا مریم و ندیدم برای همین امروز از حرفت تعجب کردم!

خواستم چیزی بگم که دستش و گذاشت جلوی دهنم و فشار داد-بزار حرف بزنم

دستش داغ بود نمی دونم چرا وسط دعوا دلم ضعف رفت برای بوسیدن دستش...دیوونه بودم خب ..یک دیوونه عاشق!

سکوت کردم ودست امیر علی از روی صورتم کنار رفت

-ترم آخر بودم که شایعه شده بود بین بچه های کلاس که من مریم و می خوام و بهش پیشنهاد دادم ... من می دونستم مریم دختر عموی نفیسه است و اصلا نظری هم بهش نداشتم فقط براش احترام قائل میشدم و هر وقت میدیدمش سلام می کردم!شاید همین هم دامن زده بود که پیش خودش فکرهای احمقانه بکنه!

به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتم تا با مریم صحبت کنم نمیدونم از کجا فهمیده بود این حرفها از طرف خود مریم پخش شده!اون روز مریم کلی عشوه اومد... به جون تو محیا من دوستش نداشتم اون من و دوست داشت و می خواست مثلا با این کار بهم بفهمونه... ولی من گفتم نمی خوامش و این بازی رو تموم کنه قبول نکردو تازه نفیسه هم شد واسطه اش و هی برام از مریم میگفت !...رفتار مریم هم روز به روز دوستانه تر و خودمونی تر ! ... میفهمی محیا مریم صمیمی شده بود نه من !... تو که می دونی من اهل دوستی واین حرفها نیستم!...تو که عاشقم بودی ازت بعیده یعنی نشناخته بودی من و عاشقم شدی؟!!!

چه حرفها میزد امیرعلی عاشق شدن من که به این حرفها ربط نداشت ...قلب آدم هر لحظه ممکن بود بلرزه و عاشق !نمیشد؟؟ میشدو من چه قدر میترسیدم از این اتفاق !

امیرعلی با سکوتم ادامه داد-دست آخر مجبور شدم بهش بگم قراره انصراف بدم و به حال من فرقی نمیکنه برای خودش بد میشه ...از نفیسه هم خواستم دیگه ادامه نده...مریمم چون فکر می کرد خیلی براش بد شده شروع کرد به تمسخرم... ازشغل بابا و عمو جلو دوستاش می گفت و با صدای بلند می خندید باز شایعه کرده بود که اون من و نمی خواد وقتی فهمیده یک زندگی ساده داریم اونم پایین شهر !...نفیسه هم که بعد انصرافم همش طعنه میزد ! طعنه هایی که این قدر تلخیش زیاد بود که متنفر بشم از عاشق بودن و ازدواج کردن ! همون حرف روز اولم نه تو نه هیچ کس یادته محیا؟؟!!... نتیجه کارها و حرفهای همین مریم بود نه عاشق بودن من!

گیج بودم و خجالت زده نگاهم رو به دستهام دوختم ...حرفهای کی درست بود؟ !

-مریم چی بهت گفته بود که اینجوری بهم ریختی؟

من من کردم –گفت که تو عاشقش بودی و اون چون موقعیتت رو می دونسته ردت کرده!

پوزخندی زد- خوبه همون حرف لعنتی که بیزارم کرد از هر چی عشق و عاشقیه! ودیگه؟

سکوت کردم که گفت: اگه حرفهام و باور نداری حاظرم باهاش رودررو بشم و همین حرفها رو بگم تا بفهمی کی درست می گه و راست!

اینبار بیشتر خجالت کشیدم به خاطر محکم حرف زدن امیرعلی و قضاوتی که خودم بی هیچ منطقی انجام داده بودم!

صدام لرزیدو بازم گریه- من ...

پرید وسط حرفم- از صبح دلم برات پر میزد صدات کرده بودم ببینمت به تلافی دیشب که نصفه شب دلم نیومد بیدارت کنم و تا دم در خونه اتون اومدم و دلم گرفته بود حسودی ام کردم به امیرسام که کنارته!


لب پایینم رو گزیدم ...شرمنده شدم با حرفهای امیرعلی ...این حرفها معنی اش همون دوستت دارم بود دیگه!

لب زدم- ببخشید من خب...من دیشب خیلی دلتنگت بودم ..صبحم که زنگ نزدی من خیلی دلگیر شدم...مریمم که ...! شرمنده!

نفس پر آهی کشید- محیا خانوم من خیلی زود باورت کردم و همه فکرهای بد و تردیدهام و کنار تو ریختم دور... جوری رفتار کردی که من از خودم شرمنده شدم که همه رو با یک دید می دیدم !من بهت ترحم نکردم من خودمم احتیاج دارم به آغوش گرمت که محرمه با تن و قلبم ...می فهمی!من ارامش می گیرم از حضورت ! من نفسم بد شده به نفسهات بی معرفت!

حرفش رو ادامه ندادو عوضش پوف بلندی کشید و من از خجالت جرئت سربلند کردن نداشتم ...دونه های عرق هم سر می خوردن روی پشتم ! اولین دفعه بود امیرعلی این قدر بی پروا حرف میزد از رسم عاشقی کردن!

ماشین و روشن کرد- می برمت خونتون !

نتونستم چیزی بگم جز یک ببخشیدی که زمزمه کردم ...انگار زبونم دوخته شده بود توی دهنم !

روی تختم وا رفتم .. من و امیر علی بی هیچ حرفی از هم جدا شدیم ...توی سکوت ...من چه قدر پشیمون بودم ..چرا ازش نخواستم با من بیاد توی خونه و استراحت کنه خستگی از سر و روش میبارید ولی نتونستم... نشد... از سر خجالت .

وقتی که رفت من با خودم فکر کردم الان امیرعلی کجامیره؟! ...به کل امیرسام روهم فراموش کرده بودم که مثلا سپرده بودنش به من .. ولی برام مهم نبود فقط حالا دلم امیرعلی رو می خواست ...

بازم گریه رو از سر گرفتم و از زور گریه پلکهام سنگین شد!


مریم نگاهش رو از من دزدید و من کلی حرص خوردم...اون باعث و بانی اولین دعوای من و امیر علی شده بود !حالاهم انگار نه انگار که به من چه دروغهایی گفته بود پس یعنی هنوز امیرعلی رو می خواست و پشیمون شده بود...فقط اینطوری خواسته بود اون حس سنگین پشیمونی روی قلبش وکم کنه که باید اعتراف می کردم موفق هم شده بود و من از دیروز امیرعلی رو ندیده بودم و حتی از زور خجالت جرئت نمی کردم بهش زنگ بزنم ! چون من داد زده بودم و تهمت بدون اینکه بپرسم ...خب دیروز حساس بودم و دلتنگ سخت بود لمس عشقی کنار عشق دیرینه ام !

-خوردی دختر مردم و بسه دیگه

به عطیه که کنار من تازه نشسته بود نگاه کردم

-چی می گی تو؟

ابروش رو هشتی بالا برد –میگم مریم و داری با نگاهت آتیش میزنی ! چه خبره؟چرا این قدر اخمو نگاهش می کنی؟

دوباره چشم غره ای به مریم که نگاهش افتاده بود روی ما رفتم و به عطیه گفتم : میشناسیش؟

عطیه متعجب از رفتارهای من گفت: آره دخترعموی نفیسه است!

-فقط همین؟

متعجب از لحن دلخورم گفت: آره فقط همین مگه قراره نسبت دیگه ای هم داشته باشه ؟

قبل جواب من کمی فکر کردو تند گفت: صبر کن ببینم دیروز که یک دفعه با امیر علی غیب شدین قبلش با مریم بودی و حسابی آتیشی چیزی بهت گفته بود؟

پوفی کردم و بی مقدمه گفتم:عاشق امیرعلی بوده !

بلند گفت: چی؟



نگاه چند نفر نزدیکمون که در حال قرآن خوندن بودن چرخید روی ما و چپ چپ به عطیه نگاه کردن که خودش رو زده بود به اون راه و اصلا سر بلند نکرد!خوبه عمه نزدیکمون نبود و برای خوش آمد گویی مهمونهای جلسه سوم خدابیامرز بابای نفیسه جون دم در حسینیه ایستاده بود وگرنه حسابی توبیخ میشد !

- -آرومتر آبرومون و بردی!

بی خیال از حرف من گفت: جدی که نمی گی؟!

نگاهی به امیرسام که توی بغلم خوابش برده بود و از صبح سپرده بودنش به من انداختم و گونه اش رو با پشت انگشت اشاره ام نوازش کردم.

-چرا اتفاقا خیلی هم جدی ام!

عطیه مبهوت گفت: یعنی خودش بهت گفت!

نگاه از امیرسام گرفتم و کمی پام رو که خواب رفته بود آروم تکون دادم که امیرسام بیدارنشه.

-آره خودش گفت ولی یک جوره دیگه گفت که امیرعلی عاشقش بوده ...برای همین من و امیرعلی دیروز باهم ...باهم دعوا کردیم!

نگاهش رنگ سرزنش گرفت-چه حرفها تو که امیرعلی رو میشناسی اهل این حرفها نیست... تو چرا باور کردی!

بعد هم نگاهی به مریم انداخت که مشغول تعارف حلوا شده بود- دختره پررو بگو پس چرا همه اش از من و مامان روز اول احوال امیرعلی رو میپرسید به جای اینکه گریه و غش و ضعف کنه برای مرگ عموش!

اول بازم حسادت کردم از احوال پرسیدن مریم ولی بعد خنده آرومی روی لبهام نشست اون عاشق بود نه امیر علی من! پس من پیروز بودم و حسادت باید میشد سهم مریم!

زمزمه کردم- امیرعلی خوبه؟


عطیه پوفی کرد-هنوز باهم قهرین پس؟!

فقط سر تکون دادم به نشونه مثبت

-دلم براش تنگ شده

عطیه- خب بهش زنگ بزن ...چرا کشش می دی؟

بی فکر گفتم: دیروز امیرعلی برگشت خونه آقای رحیمی وقتی من رفتم؟

براق شد-صبر کن ببینم نکنه تو به امیرعلی هم شک داری؟

نه نداشتم ولی این سوال از دیروز مغزم رو می خوردکه بعد من برگشته اونجا یا نه ؟ شاید یکی از دلایل زنگ نزدنمم همین بود که اگر بفهمم اونجاست حس حسادتم شعله بکشه حسی که هیچوقت نداشتم و فقط روی امیرعلی فعال شده بود !

-نه خب ...

عطیه سری از روی تاسف تکون داد-واقعا که خلی محیا...نخیرم دیروز که یکدفعه غیب شدین دیگه امیر علی نیومد حتی امروز صبحم یک راست اومدحسینیه!

دلم از خوشحالی ضعف رفت و روی لبهام اثر گذاشت ...آرنج عطیه رفت توی پهلوم و من باصورت جمع شده از درد تند نگاهش کردم که اخم کرد!

-عقل کل حالا که خوشحال شدی یک زنگ به شوهرت بزن قهر و دعوا بسه!

لب چیدم –روم نمیشه!

-خدا میدونه دیروز چه حرفها که بار داداشم نکردی که روت نمیشه!

اخم کردم-عطیه!

-عطیه و کوفت من میشناسمت اعصاب که نداری فکر حرفهات و نمی کنی همون اول میزنی جاده خاکی!

راست می گفت باید روی این رفتارم تجدید نظر می کردم!

- -خب حالا تو بگو چه غلطی بکنم؟

با تخسی گفت: هیچی بدو زود برو دست بوسی داداشم بگو غلط کردم!

چشمهام گرد شد-بی ادب

ریز خندید – خودتی

صدای یاالله یا الله گفتن که بلند شد من و عطیه دست از حرف زدن کشیدیم و فهمیدیم از جلسه ختم سوم و سخنرانی هیچی نفهمیدیم !

بالشت امیرسام رو زیر سرش مرتب کردم ...عجب خواب سنگینی داشت این بچه ..چون همه بعد از جلسه می رفتن سرخاک من مجبور شدم برگردم خونه به خاطر امیر سام و اون هم همینطور خواب بود!

موقع بیرون اومدن از حسینیه فقط از دور امیرعلی رو دیده بودم که صورتش حسابی گرفته بود و من چه قدر دلم می خواست برم نزدیک و بغلش کنم ویک ببخشید غلیظ بگم برای تموم کردن این قهری که حسابی به جای نیروی دافعه نیروی جاذبه و دلتنگی ام رو بیشتر کرده بود !

به صفحه گوشیم نگاهی انداختم و اسم امیرعلی رو لمس کردم و با اولین صدای بوق قلبم بی تاب شد ودلتنگ برای شنیدن صداش !

بغض کردم...دفعه دوم بود که جواب نمی داد یعنی هنوزم قهر بود؟

کنار امیرسام به پهلو دراز کشیدم و ساق دستم شد بالشتم ...روی گونه امیرسام و نوازش کردم غرق خواب بود!

باخودم ولی جوری که انگار امیر سام مخاطبم باشه زمزمه کردم-یعنی هنوز عموت باهام قهره ؟ دلم تنگه براش امیرسام!

امیر سام توی خواب لبخندی زد که لبخند محوی هم روی صورت من نشوند و من باز زمزمه کردم- وروجک دلتنگی من خنده داره آخه؟؟

اون قدر به صورت امیر سام زل زدم که خوابم برد ...دستم خواب رفته بودو گز گز می کرد ولی قبل اینکه خودم تکونی بخورم دستی آروم سرم و بلند کردو بعد با ملایمت گذاشت روی بالشت ...تا خواستم چشمهام رو باز کنم و از مامان تشکر ,روی پلکم آروم بوسیده شد و قلب من هری ریخت و تازه متوجه عطر امیرعلی شدم که همه اطرافم و پر کرده بود !

دلم می خواست چشمهام رو روی هم فشار بدم از هیجان ..ولی میفهمید بیدارم و اصلا دلم این و نمی خواست ...فکر می کردم اگه بیداربشم اخم میکنه و بازم قهر !

نگاه سنگینش رو حس می کردم و دست آخر طاقتم تموم شدو آروم چشمهام و باز کردم و امیرعلی نگاه از من دزدید و من خجالت زده از یادآوری دیروزو ب*و*س*ه یواشکیش آروم گفتم:سلام

نزدیکم نشسته بود و زانوهاش و بغل کرده بود...سرش و بالا آورد و نگاهش و به چشمهام دوخت- سلام

اینبار من نگاهم رو دزدیدم و سرجام نشستم ...موهام و زدم پشت گوشم

-امیرعلی

سکوت کرده بود و منتظر بودانگار حرفم و کامل کنم

-ببخشید ...معذرت می خوام ...من....

پرید وسط حرفم- منم مقصر بودم!

این وسط مقصر بودن امیر علی برام عجیب بود ! هنوز توی بهت بودم که گفت: ببخشید!

همیشه فکر می کردم مردها غرور دارن و اگر مقصر کامل هم باشن عذرخواهیی در کار نیست!..حالا امیرعلی به خاطر اشتباهی که بیشتر تقصیر من بود عذر خواهی می کرد...لبخندی روی لبم نشست !دلش بزرگ بود شوهرم!

-منم یکم عصبی بودم تند باهات حرف زدم !
با خودم فکر کردم من بیشتر تند حرف زده بودم و هر چی که اومده بود سرزبونم گفته بودم !

بازم طاقت نداشتم به صورتش نگاه کنم وخیره شدم به انگشتهای گره کردم

- این و نگو بیشتر خجالتم میدی...من واقعا معذرت می خوام !

دستش اومد زیر چونه ام و نگاهش خیره شد به چشمهام و یک لبخند مهربون همه صورتش و پر کرده بود که بی اختیار من هم لبخندش و جواب دادم !

اینم شد خوشی آشتی کنون!

چونه ام رو از حصار انگشتهاش بیرون کشیدم و ب*و*س*ه ای نشوندم روی دستش...اینبار به جای اعتراض لبخند کم جونی زد و نگاهش مات شد روی صورتم!

-نفیسه خانوم دلخور شده و امیرمحمدگله کرده ...اومدن دنبال امیر سام !

سریع نگاهم و چرخوندم روی جای خالی امیرسام !چین افتاد روی پیشونیم دلخور بودن از امیرعلی با این همه کمک!

-چرا آخه؟؟ امیر سام کو؟

- امیر محمد بردش خواب بودی نخواستم بیدارت کنم!

ناراحت گفتم: چی شده؟

- من بابای نفیسه خانوم و غسل دادم!

شکه شدم ونگاهم خیره موند روی امیرعلی که عادت بد من بهش سرایت کرده بود و کلافه موهاش رو بهم میریخت!مطمئنا این کا رو هم فقط برای دزدین نگاهی که دلخوری توش داد میزد انجام می داد!

دستش رو محکم گرفتم ودلداری دادمش-امیرعلی نکن این کار رو توخوبی کردی چرا دلخورن؟


پوزخندی زد –امیرمحمد که فهمید جوری نگاهم کرد که انگار جنایت کردم ...گفت دیگه به اندازه کافی تو اون تعمیرگاه خودم و تباه کردم دیگه اگه این کار رو هم بکنم آبروی اونم میره!..گفت کسایی هستن که این کار وظیفشونه و اونا انجامش می دن!

قلبم مچاله شد طفلک امیرعلی دیروز اندازه یک کوه غصه داشته و من شده بودم قوز بالا قوز !

باصدای گرفته ای ادامه داد- امروز که یکی از فامیلهای نفیسه خانوم سر خاک گفت من کارهای غسل و کفن و دفن رو کردم که مثلا از من تشکر کنن و ممنون باشن ... مامانش به زور تشکر کرد و نفیسه خانوم شکه شد بعد هم به امیر محمد که انگار بیشتر از دیروز از دستم ناراحت بودو فکر می کرد آبروش رفته پیغام داده بودامیرسام و ببرن پیش خودش! میترسیده بچه اش اینجا باشه و نزدیک من...!

صداش با این حرفها هر لحظه گرفته و گرفته تر میشد و من بغض کرده بودم نمی خواستم ببینم امیرعلی رو این قدر داغون بعد این همه محبت کردن!واقعا انصاف بود؟! یعنی وسط داغدار بودن هم آدم باید فکر این خرافات و آبروداری مسخره می بود!این کار امیرعلی لطف بود نه آبرو بردن!

اشکهام سر می خوردن روی گونه ام که بریده گفتم: امیر...علی!

سرش و بلند کردو با دیدن اشکهام دستپاچه دستش جلو اومد و اشکهام رو پاک کردو من بین گریه بوسیدم دستهایی رو که محبت کرده بودن ولی جوابشون گله شده بود!

-محیا عزیزم گریه چراآخه؟؟!!!

نمی تونستم حرفی بزنم فقط صورتم و تکیه دادم به کف دستش و هق زدم-دوستت دارم !

لبخند محوی زدو بازم نگاه رنجورش رو ازم قایم کرد


-چه خوب که امروز سرخاک نبودی ...دلم نمی خواست حرفها و نگاهها اذیتت کنه..کاش نیومده بودم خواستگاریت محیا
...کاش...من اعتقاد دارم این کار وظیفه همه ماست محیا! نمی خوام این اعتقادهای من داغونت کنه...نمی خوام !

یکی پنچه می کشید روی قلبم با صدای شکسته و به بغض نشسته ی امیر علی!

دهن باز کردم چیزی بگم...بگم اگه نیومده بود دق می کردم از یک عشق بی حاصل ...بگم من میبوسم دستهاش و به جای همه...بگم اتفاقا کاش دیروز می بودم و جلوی همه داد میزدم دوستش دارم وفدای این اعتقادهای خالص و پاکشم ...اما بلند شدو بیرون رفت و فقط زمزمه کرد خداحافظ و هر چی صداش کردم صبر نکردو من حس کردم بغض سنگینش رو که نمی خواست جلوی من فرو بریزه!


نگاهی به رنگ پریده ام انداخت و دستم رو کشید- برمی گردیم محیا پشیمون شدم آوردمت اینجا!

با اینکه از ترس بدنم یخ زده بود و لرزش خفیفی داشتم ولی نمی خواستم برگردم ...امروز امیرعلی با کلی اصرار من و با خودش آورده بود غسال خونه! فوت بابای نفیسه جون همه اش شده بود برام یک خاطره تلخ ..اولین دعوامون و بازم پرتردید شدن امیرعلی!...حالا من خواسته بودم بیام تا ثابت کنم خجالتی ندارم از این کار بزرگش و احترام قائلم برای اعتقاداتش!!

سعی کردم شجاع جلوه کنم- زیر قولت نزن دیگه!

کلافه لپهاش و باد کردو باصدا بیرون داد-پس قول بده یک درصد حتی یک درصدم دیدی نمی تونی تحمل کنی بیای بیرون بریم باشه؟


سرم و به نشونه مثبت بالا پایین کردم و باهاش هم قدم شدم ...دیدن تابلو غسالخونه پاهام رو سست می کرد و غرغر کردن امیرعلی با خودش رو میشنیدم که میگفت اشتباه کرده قول داده و من رو آورده!

خانوم میان سالی با روپوش شیری رنگ اومد نزدیکمون و گرم احوالپرسی کرد با امیرعلی....برای همین دستم رو جلو بردم و در حین دست دادن سلام کردم

لبخند گرمی صورتم و مهمون کرد- شما محیا خانومی؟؟

لبخندی زدم از روی ادب چون این قدر حالم زار بود که لبهام نخواد بخنده- بله

-منم لیلام ...مسئول غسال خونه قسمت خانومها ...آقا امیرعلی به من گفته بودن امروز قراره بیای....حالامطمئنی دخترم ؟
قیافه ام داد میزد وحشت کردم!

-میام خاله لیلا

آروم خندید به خاطر خاله گفتن من و زمزمه کرد – خاله؟

-ناراحت شدین گفتم خاله لیلا؟

- نه نه دخترم...راستش تا حالا هرکسی اومده اینجا بهم گفته لیلا غسال نگفته خاله لیلا ! اتفاقا خیلی هم خوب بود

اینبار لبخندم گرم بود و پر رضایت ...دستم رو گرفت – بیا بریم

چندقدم که دور شدیم از امیرعلی ...خاله لیلا به عقب چرخید و رو به امیرعلی گفت: نترس پسرم مواظبشم ...دیدم نمیتونه زیاد بمونه صدات می کنم ...توکه بدتر از این دختر رنگ به رو نداری!

من هم به امیرعلی که واقعا کلافه بود و ترسیده به خاطر من, نگاه کردم و خندیدم تا زیادی دلنگران نباشه!

سرمای غسال خونه همه وجودم و لرزوند و صدای تهویه روی اعصابم بود ...خاله لیلا من رو روی صندلی کنار در نشوند
-تو همین جا بشین ...معلومه ترسیدی ؟ اگه پشیمون شدی....؟

سریع گفتم: نه نه می خوام بمونم

دستهام و به دست گرفت-حال و روزت طبیعیه...من هم اینجوری بودم

لحن مهربونش آرومم کرد-اگه کمک لازم دارین...

خندید-بشین دختر همین جوری داری پس میفتی ...اینجا بشین به چیزی هم دست نزن ..به خصوص وقتی جنازه رو آوردن اینجوری دیگه مجبور نمیشی غسل میت بکنی!

بازم یادم افتاد برای چی اومدم اینجا...روی صندلی کهنه نشستم و خاله لیلا پیشبند سبز به خودش بست و چکمه و دستکش پوشید زیر لب صلوات میفرستادم و ذکر می گفتم ...جرئت نمی کردم نگاهم رو بچرخونم

-شوهرت خیلی مرد خوبیه ...روزی که اینجا دیدمش و فهمیدم اکبر آقا عموشه و میاد کمک باور نمی کردم ...تو این دوره و زمونه کمتر کسی پیدا میشه از این کارها بکنه !

چشمهام رو که روی هم فشار میدادم باز کردم و به خاله لیلا نگاه کردم ...نزدیک یک تخته سنگی بودوداشت با شلنگ آب میشستش...حس میکردم نفس کم آوردم ...از زیر مقنعه چنگ انداختم به گلوم !

صدای قدمهایی که نزدیک و نزدیک تر میشدن و لااله الا الله می گفتن ...صدای ضجه های بلند گریه, بدنم رو سست تر می کرد در که باز شد بی اختیار نگاهم و چرخوندم و با دیدن تابوت چشمهام و روی هم فشار دادم...معده ام شدید می سوخت و گوشهام از ترس سوت می کشید و نمی فهمیدم دقیق صدای همهمه اطرافم رو!

-باز کن چشمهات رو خاله...مرده ترس نداره

با صلواتی که میفرستادم چشمهام رو باز کردم و نگاهم روی بدن بی جونه تخت غسال خونه موند ...یک مامان بزرگ پیر !مثل مامان بزرگ من!

خاله لیلا داشت آماده میشد برای غسل دادن- نگاش کن لبخند رو لبشه یعنی راحت رفته ...بچه هاش میگن وقتی مرده تسبیح بین انگشتهاش بوده و در حال ذکر...خوش به حالش ...اول و آخر جای همه ما اینجاست خاله مهم این که چطوری بریم
همون طور مات به جنازه خیره شده بودم و به حرفهای خاله لیلا گوش می کردم مامان بزرگ منم تسبیح توی دستش بوده که تموم کرده ...همون تسبیحی که مامان باهاش نماز شب می خوند!

-دیگه نگاه نکن !

نگاه پربغضم رو به خاله لیلا دوختم که لبخندی به من زد- می خوای بری بیرون ؟

به نشونه منفی سر تکون دادم که گفت: پس تو هم قرآن بخون مثل من! موقع غسل دادن همیشه قرآن می خونم هم دلم آروم میگیره هم یک ثوابی به روح شون میرسه!

-یعنی بدون اینکه بدونین آدم خوبی بوده یا نه براشون قرآن می خونین؟

خاله لیلا چارقد رو از سر این مامان بزرگ مرده بیرون میکشید- چه فرقی میکنه دخترم ...قضاوت آدمها کار مانیست ... کار خدای بزرگ و بخشنده است.!

نگاهم رودزدیدم و به کفشهام دوختم ...چه دل بزرگی داشت این خاله لیلای غسال!.... بوی صابون توی دماغم پیچید و با صدای شر شرآب توانم بیشتر تحلیل رفت ...شروع کردم به قرآن خوندن ...آیت الکرسی خوندم , سوره های کوچیک ...قلبم داشت آروم می گرفت... فاتحه خوندم برای این مامان بزرگ غریبه و مامان بزرگ خودم

نفس عمیقی کشیدم ولی ای کاش این کارو نمی کردم بوی کافور حالم و بد کرد و چشمهام رو باز!

بدن دیگه کفن پیچ شده بودو خاله لیلا هنوزم زیر لب قرآن می خوند!

باصدای تحلیل رفته ای گفتم: خاله

نگاهی به من انداخت و گره کفن رو محکم کردو قلب من لرزید

_جانم ؟ حالت خوبه ؟

خوب نبودم ولی سرتکون دادم به نشونه مثبت-شماهم که برای اولین بار اومدین اینجا ترسیدین ؟یامن دیگه خیلی...

نزاشت ادامه بدم-منم ترسیدم دخترم...خیلی هم ترسیدم ...می دونی دلیل ترس همه ما از چیه ؟ ترس از مرگ ...ترس از مردن ...ما می خوایم از این فکر فرار کنیم که یک روزی جای هممون اینجاست...همه ما آخرین حمامون و باید بیایم اینجا تا پاک بشیم ....والا مرده وحشت نداره... اینجا وحشت نداره...من هم کم کم این رو فهمیدم

صدام میلرزید-ولی من هنوزم از مرده میترسم

لبخندی به صورتم پاشید –پاشوبیا اینجا

با ترس آب دهنم و قورت دادم

- پاشو بیا ...بیا ترست بریزه

قدمهام رو با تردید برداشتم و رسیدم بالا سر جنازه کفن پیچ شده که روی صورتش هنوز باز بود!

-ببین ترس نداره ...این آدم یک روز کنارمون زندگی کرده و ممکنه از کنارت رد هم شده باشه ...ولی تو نترسیدی...حالا چرا میترسی ...این یک جسمه بی روح ...ترس نداره !

نگاهم روی پوست چرو کیده و سفید شده ی جنازه و فکی که با پنبه و شال سفید بسته شده مونده بود ...اشکهام بی هوا ریخت و تشییع جنازه ما مان بزرگ توی ذهنم تداعی شد.


-ازش نترس ...براش فاتحه بخون قلب خودتم آروم می گیره!

بی اختیار لب باز کردم و شروع کردم به فاتحه خوندن و نفهمیدم کی جنازه از اونجا برده شد!

-حالت بهتره؟

سرتکون دادم که خاله لیلا روپوشش رو درآورد-باز خوبه فقط اومدی اینجا ترست بریزه...روز اولی که من اومدم اینجاکمک کردم...شبش تا صبح از وحشت نخوابیدم ولی خب دیگه عادت کردم !

با صدای لرزونی گفتم: چی شد که خواستین این کارو انجام بدین؟

-به خاطر شوهرم!اونم یک غساله!من هم مثل تو میترسیدم خیلی ..راستش و بخوای اول هم که محمود آقا اومد خواستگاریم ازش خوشم نمیومد و نمی خواستم قبول کنم ولی خب زمان ما همه چی زوری بود حتی ازدواج! بزرگترها باید میپسندیدن که پسندیده بودن!خب برای ما هم قرار نبود خواستگار دکتر مهندس بیاد !همون شعار همیشگی که کبوتر با کبوتر باز با باز !
بیخیال این حرفها کم کم همه چیز فرق کرد یک دل نه صد دل عاشق محمود آقا شدم و منم مثل تو خواستم من رو بیاره اینجا و من اومدم از سر کنجکاوی ولی نمیدونم چیشد موندگار شدم و همون روز خواستم یاد بگیرم و این کارم بیشتر دامن زد به ترس روز اولم ! خانومی که قبل من اینجا بود خانوم باخدایی بود با اینکه وضعیت زندگی خوبی داشت محض ثوابش میومد خدا رحمتش کنه خودم غسلش دادم !همین زهرا خانوم بود این فکرکه اینکار فقط مخصوص ما بدبخت بیچاره هاست رو از ذهنم انداخت بیرون!چون از بزرگی این کار برام گفت!خلاصه کنم برات اون روز اول منم خیلی ترسیدم خیلی!

میدونی محیا جون مردم فکر می کنن چون شغلمونه دیگه برامون عادی شده نمیگم نشده ولی راستش گاهی هنوزم من و وحشت میگیره ...وحشت از مرگ!

چادرش رو از جالباسی کوچیک دیواری برداشت- بریم که فکر کنم شوهرت دیگه پس افتاده!

لبخندی به صورتش پاشیدم و باهاش هم قدم شدم


-وقتی بهم گفتی خاله لیلا و خودت دست بلند کردی و با من دست دادی خوشحال شدم ...راستش به خاطر شغلی که دارم کمتر کسی بهم احترام میزاره همه فکر میکنن وظیفمه این کارو انجام بدم ...مردم دیدگاه خوبی نسبت به ما ندارن ...تو خیلی خانومی واقعا که تو وآقا امیرعلی بهم میاین !

باخجالت سرم رو زیر انداختم- ممنون اختیار دارین شما خودتون خوبین خاله لیلا!

با دستش به رو به رو اشاره کرد-بفرما اونم آقا امیر علی!

رد نگاه خاله رو گرفتم و به امیرعلی رسیدم که با عجله میومد سمتمون ...نفس عمیقی کشیدم و هوای سردو وارد ریه هام کردم ...

نگاهش نگران روی چشمهام بود-خوبی؟

خودم هم نمی دونستم خوبم یانه ...فقط میدونستم دیگه انرژی برای وایستادن ندارم !

خاله لیلا جای من جواب داد- خوب خوبه مادر... شیرزنیه برای خودش

امیرعلی بالبخند از خاله تشکر کرد

خاله لیلا- خب دیگه من میرم خوشحال شدم از دیدنت محیا خانوم

بغض کرده بودم نمی دونم چرا...بی هوا و محکم خاله لیلا رو بغل کردم ...نمی خواستم این حس بد از دیدگاهی که عامیانه شده بود, برای همیشه تو ذهنش بمونه و شرمنده باشه از کاری که خیلی بزرگ بود... اونی که باید شرمنده می بود ما بودیم که به خاطر نداشتن دل و جرئت سعی می کردیم باتمسخر ضعف خودمون رو بپوشونیم ... چادرش بوی گلاب می داد و من بازم عمیق نفس کشیدم عطر چادرش رو

- برای امروز ممنونم

-من که کاری نکردم ...من ممنونم عزیزم ...حالا هم دیگه برین میدونم چه حالی داری

سرم رو عقب کشیدم و بغضم رو با آب دهنم فرو دادم

به محض راه افتادن ماشین ...شیشه رو پایین کشیدم!

-چیکار می کنی محیا هوا سرده سرمامی خوری

صدام می لرزید سریع گفتم: بزار باشه امیرعلی خواهش می کنم ...هوا خوبه!

نگران گفت: مطمئنی خوبی؟

دیگه نتونس

خدايا ، من در كلبه فقيرانه خود چيزی را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري ،من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

همیشه امیـــد داشته باش
پنجشنبه 30 فروردین 1397 - 01:34
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



تازه سازي پاسخ ها