صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | آپلود فایل | چت | فتوشاپ آنلاین تبلیغات
بهترین اشعار فارسی
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم


تعداد بازدید : 528
نویسنده پیام
admin
آفلاین



ارسال‌ها: 1092
عضویت: 28 /6 /1392
تشکر کرده: 34
تشکر شده: 10
بهترین اشعار فارسی
اشعار فیض کاشانی
نی اهل دلی که بشنوم زو رازی
نی هم نفسی که باشدم دمسازیکی باشد و کی که با پر و بال فنا
در عالم لامکان کنم پروازی***از عشق مجاز گویمت چیست غرض
زان چاشنی عشق حقیقیست غرضاز جلوهٔ حسن دوست در روی نکو
تعلیم طریق عشقبازیست غرض***ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات
روی تو نهان در تتق این جلواتاندیشه کجا بکبریای تو رسد
هیهات ازین خیال فاسد هیهات
***
اشعار شاه نعمت‌الله ولی
از جام و حباب آب می نوش
می‌ نوش چو عارفانه و می‌ پوشگویی چه کنم چه چاره سازم
در راه خدا به جان همی کوش***اللّه یکی صفات او بسیاری
وز هر صفتی به عاشقی بازارییاری که به هر صفت ورا باشد یار
یاری باشد چو سید ما باری***گفتم جنت گفت که بستان شماست
گفتم دوزخ گفت که زندان شماستگفتم که سراپردهٔ سلطان دو کون
گفتا که بجو در دل ویران شماست***عشقست که جان عاشقان زنده از اوست
نوریست که آفتاب تابنده از اوستهر چیز که در غیب و شهادت "target="_blank"> یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست***از آتش عشق صنم دلکش ما
افتاده مدام آتشی در کش ماپروانه پرسوخته ما را داند
تو پخته نه ای چه دانی این آتش ما

اشعار ابوسعید ابوالخیر
ای در طلب تو عالمی در شر و شور
نزدیک تو درویش و توانگر همه عورای با همه در حدیث و گوش همه کر
وی با همه در حضور و چشم همه کور***یا رب ز کرم دری برویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنمامستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما***وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجاهر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا***یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما راذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج به غیر خود مگردان ما را
***
اشعار باباطاهر
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا "target="_blank"> بنگرم دریا ته وینمبهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم***از آن روزی که ما را آفریدی
بغیر از معصیت چیزی ندیدیخداوندا بحق هشت و چارت
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی***خوشا آنانکه تن از جان ندانند
تن و جانی به جز جانان ندانندبدردش خو گرند سالان و ماهان
بدرد خویشتن درمان ندانند***نگارینا دل و جانم ته دیری
همه پیدا و پنهانم ته دیرینمیدانم که این درد از که دیرم
همیدانم که درمانم ته دیری***یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسنددمن از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
***
شعر عارفانه شهریار
خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانیسرفرازی جاوید در کلاه درویشی است
تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانیتا به کوی میخانه ایستاده ام دربان
همتم نمیگیرد شاه را به دربانیتا کران این بازار نقد جان به کف رفتم
شادیش گران دیدم اندهش به ارزانیهر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان
چون مدائنش بشنو خطبه‌های خاقانیعقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم
چند گو بگیرد دل در هوای بارانیاز غبار امکانت چشمه بقا زاید
گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانیبرشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز
تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانیشمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد
با زبان خاموشی شیوه خدا خوانیاز حصار گردونم شب دریچه ای بگشا
گو رسد به حرگاهت ناله های زندانیگله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم
چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانیساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل
تا خراج بستانی زین خلیج طوفانیوقت خواجه ماخوش کز نوای جاویدش
نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی
***

اشعار عارفانه سنایی
ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کنآتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کنصحبت زنار بندان پیشه‌گیر
خدمت جمشید آذرفام کنبا مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کنچون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کننام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کنخویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن***آن جام لبالب کن و بردار مرا ده
اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا دههرکس که نیاید به خرابات و کند کبر
او را بر خود بار مده بار مرا دهمسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش
تسبیح ترا دادم و زنار مرا دهای آنکه سر رندی و قلاشی داری
پس مرد منی دست دگر بار مرا دهای زاهد ابدال چو کردار برد می
سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده***چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیستآغاز عشق یک نظرش با حلاوتست
انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیستعشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم
با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیستشهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب
داروی دردناکست آنرا که درد نیستآنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان
بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست***دارم سر خاک پایت ای دوست
آیم به در سرایت ای دوستآنها که به حسن سرفرازند
نازند به خاکپایت ای دوستچون رای تو هست کشتن من
راضی شده‌ام برایت ای دوستخون نیز ترا مباح کردم
دیگر چکنم به جایت ای دوستدانی نتوان کشید ازین بیش
بار ستم جفایت ای دوست***با او دلم به مهر "target="_blank"> و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بودبر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بوددر راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بودمی‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بودبودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بودهفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بوددر لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبودآدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بودگفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای
چون کردمی که با منش این در میانه بودجانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بوددانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بودای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
***



خدايا ، من در كلبه فقيرانه خود چيزی را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري ،من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

همیشه امیـــد داشته باش
جمعه 14 بهمن 1401 - 17:15
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :